آتیش - تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 14:04
+ گاهی کارهای مامان در انداختن آتیش دعوا و زدن کبریت به جایی میرسه که در نهایت امروز خودمو زدم دیگه از دستش! :|بهش میگم تو اصلا خودت عشق دعوا کردن داری خودت دوس داری دعوا بشه فحش بشنویوگرنه مگه میشه هی به یکی بگی عاقا جون جدت مراعات کن و انقد پاپیچ اون شوهر بزرگنوارت نشو که بخوای دعوا درست کنی تو خو...
تا سحر بیدارم امشب... - تاریخ: 1401/12/10 ساعت: 14:04
+ تولدت مبارک جانانمقسم به همه ی لحظه های دیدنت و از ذوق به فنا رفتن...همه ی خستگی هایی که تو از من به در کردی...همه ی گلایه هایی که وقتی دیدمت یادم رفت بهت بگم...همه ی چیزایی که ازت میخواستم و وقتی بهت رسیدم دیگه جز خودت چیزی نمیخواستم..همه ی شبایی که با فکرت خوابیدم...همه ی ملودی هایی که گوش دادم ...
44 - تاریخ: 1401/11/24 ساعت: 15:58
+ امروز چهل و چهار سالمون دیگه تموم شده و ما توی 45 ایم...امروز ایرانِ جمهوری اسلامی بزرگتر...قوی تر و محکم تر داره ادامه میده...چهل و چهار سال خون دل خوردین از دست ما...اشکال نداره...ادامه بدین....بخورین براتون خوبه...بخورین و چشماتونو باز کنین و خوب ببینین! :)+ شبِ بیست و دو بهمن با مامان و عطی رف...
آنچه ربات تلگرام یادم انداخت :) - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:24
سال پیش در چنین زمانی شما خاطره ی زیر رو ثبت کردید:امشب که گذشتعقد کنون یوسف بوددو هفته پیش خبر دادن بهمونرفته بودن اردبیل بله برون...همونجا هم نامزد و محرم شده بودنامروز هم رفتن دفتر صدوقی عقد کردنصبح ساعت ده و نیمما هم نرفتیمینی فقط خودشون بودنامشب هم مراسم عقدشون بودبه تاریخ هیجده اذر هزار و چهار...
ازین چند تاییا! - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:24
+ اکنون که دارم مینویسم، مریض شدم...از اول پاییز مریض نشده بودما...داشتم خوب پیش میرفتم که یهو! وا دادم......سرماخوردگی بد دردی نیس...دردِ بد اینه که تو مجبوری یا ماسک بزنی و خفه شی اون تو از تنفس ضعیفت؛ یا به همه توضیح بدی تایمِ واگیرِ مریضیمو رد کردم به ابالفضل!+ فاطمیه ی خوبی داشتم...هیئت برای من...
چند تاییا 2 - تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 13:24
+ سرماخوردگی خوب شد...تموم شد...به لطف مرکب چهار عزیزم...و به لطف دمنوش...و به لطف عقلی که بهم گفت قرص شیمیایی خوردن رو تموم کنم...و ایضا به لطف واکسنی که نزدم هیچ وقت!! حالا بزنم به تخته سرماخوردگی هام زودتر از قبلنا خوب میشه...و این باعث میشه دیگه تا یه باد بهم میخوره نرم تو فاز غم که نکنه سرما بخ...
900 - تاریخ: 1401/4/20 ساعت: 15:24
روزی که سوار اون اتوبوس بشم و برم مهران؛ سر و تنم خاکی و خلی بشه و با راننده اون ور مرز سر قیمت چونه بزنم ؛ یه ماشین بگیرم و چهار پنج ساعت تحمل کنم و بازم خاک و خلی تر برسم نجف...وقتی راه بیفتم...وقتی راه بیفتم....اون روز و اون موقع روزشمار گوشی رو صفر میکنم...اون موقع عکسِ غم انگیزِ پروفایل واتس اپ...
سِنگیل چوکاهه! - تاریخ: 1401/4/20 ساعت: 15:24
خیلی خوب شد حالم وقتی اومدم اینجا اینو دیدم...میدونم چندین روز از تولدم گذشته و تازه دیدمش؛ ببخش فرزاد جان...اون یکی دو روز الهامِ خوبی نبودم...برای تویی که وسط سر شلوغیات یاد من بودی، چشام قلبی شدمیخواستم بکشمت بیرون ازینجا و فشارت بدم تا آبمیوه بشی!میخواستم برم برای یاهو یه مسنجر جدید درست کنم اصن...
مای سیس! - تاریخ: 1401/4/20 ساعت: 15:24
این بار دومی بود که از دفتر زنگ میزدن...زنگ میزنن و پیشنهاد میدن که دوباره برم اونجا برای کار...ساعت کاری 8 تا 5 عصر باعث میشه مغزم یه سوت طولانی بکشه و بگه دیگه نه.....این بار هم بخاطر ثبت اتباع به مشکل خورده بودن و میدونم؛ نیرو کم دارن...مث اینکه توی دوران کوتاه کاریم خیلی اثر گذار بودم و یا شاید ...
خصوصی جات - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 21:02
مختص الانم...نه قبل ترم و نه بعد ترم که معلوم نیس چی در انتظارمه...
هرجا دلت گرفت بگو جان...بگو یا حسین - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 21:02
انقدری خسته ی هیئت رفتنای هر شب و هر لحظه بودم که هرچی میخوابم خستگیم در نمیره...بنظرم همون یه گُله راهی که از ورودی پارک ارم تا ورودی ریحانه الحسین پیاده میرفتیم خودش خسته کننده بود...ظهر عاشورا هم که هیچ...فکر کنم دوساعتی پیاده رفتیم توی آفتاب تا ب
جان... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 21:02
سلام حسین جان امام ارباب رفیقِ قشنگم... میدونی از آخرین بار که دیدمت دو ماه میگذره از آخرین باری که سرمو گذاشتم روی شبکه های ضریحت هم یک سال و دوماه میگذره... دویست و سی و چهار روزم مونده تا دوباره بیام اونجا ولی تو این دویست روز رو کمتر کن بخاطر م
تصویر - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 21:02
زندگی مث یه تصویرِ متحرکِ سریعِ بی توقف...پر سرعت و با عجله جلو میره گاهی نمیفهمم روز چطور شب میشه چیزی که ماه هاست به وضوح حس میکنم همین سریع گذشتن زمانه روزها گاهی پر انرژی ترین آدمِ خونه م ولی شبا معمولا خسته ترین...طفلکی ترین....پر درد ترین...گری
دوصِفرُمین... - تاریخ: 1400/1/11 ساعت: 21:02
+عید متفاوت امسال ما... متشکل از عید دیدنی و مهمونی دادن... چله های سخت سخت برداشتن و هندل کردن... جیغ زدن های فُکلی وقتی مهمون میاد.... وَ داد و بیداد های پدر..... بر همگانمون مبارک خداروشکر چهار تا آدم داریم میبینیم امسال :)
ذِکرِ عَلیٌ عِبادَه.... - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 1:46
یادم مانده که امسال اوایلِ شلوغی های بغداد و یکی دو شهر دیگر، دلهره ی اربعین رفتن و نرفتن داشت هلاکمان میکرد...هر آن میگفتیم نکند بابا باز سنگ بیندازد جلوی پایمان و طبق سنوات گذشته از تکنیک های جدید
وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا... - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 1:46
خدای نازنینم...تو حالا اون بالا نشستی و داری هنوزشم به ما با لبخند و مهربانی نگاه میکنی....به مایی که این پایین هر روز داریم با بحران ها می جنگیم و همدیگه رو از دست میدیم....تو حالا نگاهِ خاصه ت روی م
أَيْنَ الشُّمُوسُ الطَّالِعَةُ... - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 1:46
نشاط اين بهارم بي گل رويت چکار آيدتو گر آئيطرب آيدبهشت آيدبهار آيد.....
هــَرچه جان است به قُربانِ اَباعَبدالله.... - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 1:46
تولدت مبارک حسین جانامسال تو هزار و چهارصد و سی و هفت سالت شدهو ما هنوز منتظرتیم که بعد از اون واقعه بزرگ بیایمیدونی خب...تصور اومدن تو اینجا....یکمی برای ذهن های کوچیک ما عجیبهکاش عمرمون به دیدنت قَد
یا قَمَر العَشیرَه.... - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 1:46
روزهای زیادی گذشته و من تو رو توی آسمون ندیدمراستش این قرنطینه بازیا باعث شده از خونه زیاد بیرون نزنیمنگی یه وقت که تو رو یادم رفته هااگه نرفتم روی پشت بوم که ببینمت تقصیر خودم و تنبلی خودم بوده و جو
برای فرزاد - تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 1:46