خرید بک لینک

سلام حسین جان

امام

ارباب

رفیقِ قشنگم...

میدونی از آخرین بار که دیدمت دو ماه میگذره

از آخرین باری که سرمو گذاشتم روی شبکه های ضریحت هم یک سال و دوماه میگذره...

دویست و سی و چهار روزم مونده تا دوباره بیام اونجا

ولی تو این دویست روز رو کمتر کن بخاطر من

یه بار از یکی شنیدم که اول این تویی که یاد من میکنی بعد منم که یاد تو میکنم

منو ببین...اونجا کنار عمود سلام دستمو تا آخرِ قدش بردم بالا و دارم دست تکون میدم

من اونجا وایستادما عزیز دلم

همیشه ی همیشه ی عمرم...اونجام

بیا باز توی خوابم و دستمو بگیر و ببر

دلم برات تنگ شده

میخوام آفتاب که میزنه برم مغازه ی سید و یه دسته تسبیح بخرم و بیارم اونجا

میخوام برم پایین توی سرداب که زیرِ باد کولر توی گرما همه میگیرن تخت میخوابن و سکوته بشینم نگات کنم

میخوام از کنارِ شیشه های کنارِ سقف که گنبد قشنگ معلومه پرچمِ قرمزت رو ببینم که تکون میخوره

میخوام مثِ بار اولی که سرمو گذاشتم روی زانوم و خوابم برد و بعد گفتی اینجا که همه میان انقدری بهشون آرامش میدم که بخوابن باشم

منو ببین که چقد دلم حتی برای این چیزای کوچولو تنگ شده

ببین توی کوله م یه چفیه ی قرمز و مشکی دارم

دلم برات تنگ میشه اونو بغل میکنم

پس حالا یکمی بهم رحم کن و بیا باز ببرم

قدرِ یه سلام هم از سرم زیاده

رفیق جان

فدای چشمات بشم

:)

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 21:02

صفحه بندی