شکست - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
شکست... + بعد از حدود 6 ماه انتظاری که کشیدم ، دو روز پیش آب پاکی رو ریختن روی دستم و گفتن نمیشه....انگار فرو ریختم...یادم نمیاد بابت اتفاقی اینطور شکسته باشم...ناامیدی که هیچ درکی ازش نداشتم، اینبار سراغم اومده و داره قلع و قمع میکنتم!...خیلی اوقات بدی رو دارم میگذرونم...تمام فکرا و نقشه های توی سر...
سلام - تاریخ: 1405/5/18 ساعت: 14:26
+ نمیدونم چرا از وقتی سال نوین آغاز شده ؛ بیشتر از گذشته احساس میکنم کلی کار انجام نداده دارم...همش یه استرس نهفته ای دارم که انگار وقتم داره تموم میشه و باید یه چیزیو تحویل میدادم ولی هنوز هیچ کاری براش نکردم...و این بده...+ اما خب با وجود کمی گرمتر شدن هوا من برگشتم به اتاقم و دیگه از درد سرما وسط...
روزهای بد... - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 14:50
این نوشته ها فقط برای خودمن و بس!...
خردادِ طولانی - تاریخ: 1403/4/14 ساعت: 14:50
+ نگرانی های مالی جدیدا خیلی بیشتر اذیتم میکنه...قبلنا خیلی رهاتر بودم و فقط نزدیک اتفاقات خاص مث اربعین که میشد، غصه ش میومد توی دلم...اما حالا همش ترس ماه های بعد و روزهای بعد رو دارم و همش فکر آینده توی مغزم رژه میره...مث اینکه هر یک سال که به سن آدم اضافه میشه همه چی هم پا به پاش فاجعه تر میشه.....
1402 - تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 13:50
حالا که مینویسم چهار روز از بهار گذشته....بهار رو فقط تا عید هس دوست دارم؛ وقتی عید تموم میشه باقی بهار برام کسالت باره....البته این به رفتار خودم به شش ماه دوم سال برمیگرده...صادقانه دوسش ندارم...اما حالا فقط میخوام بشینم و بلند بلند به سال گذشته فکر کنم....صفر دو برای من یه سال نسبتا خوب بود...الب...
آبرو - تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 13:50
+ دیشب یه اتفاقی افتاد که آبروم رو توی معرض خطر قرار دادو این اولین تجربه ی اینطوریم بودنزدیک بود کسی بهم گمان خیلی بدی ببره و من در موقعیتی بودم که نمیتونستم چیز قانع کننده ای بهش بگمو از فکر بد درش بیارمو اون فرد هم در انبوهی از سوالات من که الان درباره من چی فکر کردی و درباره این چیزی که دیدی با ...
:) - تاریخ: 1403/1/31 ساعت: 13:50
+ امشب خیلی هیجان دارم؛ هنوز و همچنان معتقدم در جذاب ترین قسمت تاریخ ایستادم...از دیدن اتفاقاتی که شاید تمام بشریت روزی آرزوی دیدنش رو داشت مبهوتم...مترصدم برای دیدن اتفاقات آینده...وخوشحالم...ما بالاخره بعد از چهل سال به صهیون حمله کردیم...ان وعد الله حق!+ تمام هفته های گذشته م به قدس گره خورد...رو...
روزمرگی - تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 2:09
+ از وقتی سی سالم شده؛ پی ام اس بیشتر و بدتر یقه م رو گرفته...شدت دردها اندکی، فقط اندکی کمتر شده...اما از ده روز قبل از شروع پریود، اعصاب خوردی ها و بدخلقی ها و گریه های بیخودی و... شروع میشه تا روز اول...و وقتی روز اول میاد تاااازه درد شروع میشه....این چرخه انقدر طولانیه که منو خسته میکنه...و تا م...
شعبانِ قشنگم - تاریخ: 1402/12/6 ساعت: 2:09
+ سوم و چهارم شعبان رو به قدرِ وسع خوب گذروندم؛ تلاش کردم تمام حواشی روحی و جسمی که در من بود و تمام تنش هام با خانواده رو فراموش کنم و فقط دلم رو بدم به شب تولد سیدالشهداء و صدِ فکر و روانم رو براش بذارم تا بهم خوش بگذره...لکن ازونجایی که هیچ سوم شعبانی برام سوم شعبانِ 97 نمیشه؛ میتونم فقط بگم امسا...
سلام از زمستون! - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 15:08
+ روزهایی رو دارم میگذرونم؛ سرشار از جرخوردگی برای اینکه زندگی کنم و زنده باشم...روزهایی که تلاش میکنم و مدام به خودم یادآوری میکنم که الهام نمیخواهی آدم بشوی؟!+ اینکه قبلا شنیده بودم آدم بعد از 30 بیشتر به سلامتی خودش اهمیت میده رو الان دارم درک میکنم...اینکه قبلا شنیده بودم بعد از 30 نگاهت به زندگ...
تک خطی! - تاریخ: 1402/11/6 ساعت: 15:08
+ این وقتای سال هم توی دلم عروسیه که فرت و فرت میلاد و جشن داریم، هم ذوقِ رمضون لامصب رو دارم + مامانم در یک اقدامِ خودجوش به سراغ یکی از کابینت های آشپزخونه رفت و اینگونه سوتِ آغاز خونه تکونی رو زد...روضه باز پخش بشه لطفا!+ دیگه به اون مرحله ای رسیدم که دلم نمیخواد با کسی تو رو تقسیم کنم ؛ قشنگ تری...
نمودار سینوسی - تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 1:47
دنیا هیچ وقت نمیذاره حالِ خوبِ ادامه دار یا حالِ بد ادامه دار داشته باشیتا یکم توی حال بد میمونی میگه پاشو خودتو جمع کن و فعلا این جایزه رو داشته باش تا بعدتا یکمی هم توی حال خوب میمونی میگه خب گفتیم خندیدیم دیگه بسه!همون دوام الحال مِن المحال که ابوتراب گفت....:) Adblock test (Why?)
ناباوری های پاییزِ صفر دو - تاریخ: 1402/9/14 ساعت: 16:02
+ ساعت 7 زنگ زد که اگر میتونی بیا بلوار کشاورز کنار پارک توی نقطه ی.....منتظرتماصراری میکرد...مشکوک شدمپوشیدم و زدم بیرون و عین دفعه قبلیش دیرتر از خودش رسیدم...گرچه خودش همیشه زودتر از ساعتی که میگه میرسه و بعد از نگاه های چپ چپ من میگه عادت کردم...+ گوشیم رو که خراب شده مدتیه و کار نمیکنه رو نگاه ...
سَتُهزَمون.... - تاریخ: 1402/9/3 ساعت: 8:23
مشخصات روی کفن یک نوزاد تازه به دنیا آمده؛هنوز برایش شناسنامه صادر نکرده اند اما گواهی فوتش صادر شده است....فلسطین این روزها را ثبت میکند......لینک+ نابود میشید...چونان که از اول نبودید...قوم شنیعِ صهیون...و بعد از اون لبخندها رو میبینم...به زودی :) Adblock test (Why?)
بعد از.... - تاریخ: 1402/6/30 ساعت: 15:13
+ اومدم...دیدمت و دیوونه تر از قبل برگشتم...دستم رو به پنجره های ضریحت گره زدم...دستی که احساس لمس نزدیک بودن بهت باهاشه...از خودت برای من یه تصویر قشنگ میسازی هرسال...برام معجزه میکنی هرسال و بعد رهام میکنی که برم و یک سال چشمم به دیدنت منتظر بمونه....دلم برات تنگ شده...... Adblock test (Why?)
بی قراری... - تاریخ: 1402/6/4 ساعت: 14:07
+ راستش بی قراری برای اربعین هیچ وقت در آدمی که تجربه کردتش ، تموم نمیشه....یه روزی میری اونجا و برمیگردی و بعدش دیگه آدم نمیشی...یه ترسی همیشه توی وجودت رخنه میکنه که وقتی بهش فکر میکنی وانگهی انگار جونت میخواد از تنت دربیاد و بیفتی بمیری اما اون اتفاقه نیفته...یهو بهت نگن که نه تو دیگه نمیتونی بری...
- تاریخ: 1402/5/26 ساعت: 16:20
+ همه ی دوازده سال و اندی که با من گذروندی، و همه ی وقتی که برای گوش دادن به حرفام گذاشتی ، و همه کمک هایی که کردی ، و همه حقیقت هایی که برام روشن کردی ، و همه دلداری هایی که دادی ، و همه ی نگرانیات ، مهربونیات ، صبر و تحملت ، شیطونیات ، و عشقت....همه چی برام خیلی درخشان بود....تولدت مبارک نجم ثاقب ...
اربعین صفر یک - بخش سوم - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 22:25
وسط راه پر از آقایونِ آب پاچون مهربونی بود که شاید اگه نبودن خیلیا گرما زده میشدن..قطرات اب از دستگاه آب پاچون اینا همچین نرم میومد و مینشست روی سر و صورتت...استقبال نرگس از دستگاهِ آب پاچون منم به وجد میاورد و مدام میرفتیم سمتشون...تا عمودِ شصت و خورده ای رفتیم...یه موکب که دور و برش رو با برگای نخ...
اربعین صفر یک - بخش پایانی - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 22:25
دمپایی ای که تا به تا پوشید بچه م رو یجایی گذاشتیم و یه صندل خریدیم...لِه و لورده برگشتیم خونه ی اون آقا...من وسط راه پام لیز خورد و خوردم زمین...دنبال آب خوردن کلی گشتیم...میوه خریدیم و...............رسیدیم خونه سید اعلافردا عصر رفتیم سمت بازار...دوباره شلوغی و فشار....روز اربعین بود...زمان بندی رو...
سه نقطه.... - تاریخ: 1402/5/15 ساعت: 22:25
+ این روزها همش میرم حوزه هنری و میام...هی میرم میام و هنو تموم نشده.....این خیلی داره رو مخم میره...بخاطر گرمای سگ سوز تابستون که اصلا دوسش ندارم؛ یجوری لباس میپوشم و میزنم بیرون که انگار تریلی میخواد راه بیفته...تازه محرم هم توی راهه...بیست روز دوندگی که از ظهر و اوجِ گرما شروع میشه....منتظرم مهر ...