شکست... + بعد از حدود 6 ماه انتظاری که کشیدم ، دو روز پیش آب پاکی رو ریختن روی دستم و گفتن نمیشه....انگار فرو ریختم...یادم نمیاد بابت اتفاقی اینطور شکسته باشم...ناامیدی که هیچ درکی ازش نداشتم، اینبار سراغم اومده و داره قلع و قمع میکنتم!...خیلی اوقات بدی رو دارم میگذرونم...تمام فکرا و نقشه های توی سرم مفصلا دود شدن...اتفاقات قشنگی که توی سرم داشتم میساختم و آینده ای که داشتم ترسیم میکردم؛ الان انقدر ازم دور شده که انگار سرابه...منی که هیچوقت نمیتونستم بگم آینده م چه شکلی خواهد بود یا دلم میخو
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
+ نمیدونم چرا از وقتی سال نوین آغاز شده ؛ بیشتر از گذشته احساس میکنم کلی کار انجام نداده دارم...همش یه استرس نهفته ای دارم که انگار وقتم داره تموم میشه و باید یه چیزیو تحویل میدادم ولی هنوز هیچ کاری براش نکردم...و این بده...+ اما خب با وجود کمی گرمتر شدن هوا من برگشتم به اتاقم و دیگه از درد سرما وسط پذیرایی نمیخوابم و این برای من باعث خوابی با آرامش بیشتر و البته عمیق تر شده ؛ که البته اگر این کبوتر های چاهی این پاسیو بذارن!!
+ شاید بیشتر از هر چیزی توی سال تازه دلم سفر میخواد...سفرهایی که ماجر
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
این نوشته ها فقط برای خودمن و بس!...
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
+ این وقتای سال هم توی دلم عروسیه که فرت و فرت میلاد و جشن داریم، هم ذوقِ رمضون لامصب رو دارم + مامانم در یک اقدامِ خودجوش به سراغ یکی از کابینت های آشپزخونه رفت و اینگونه سوتِ آغاز خونه تکونی رو زد...روضه باز پخش بشه لطفا!+ دیگه به اون مرحله ای رسیدم که دلم نمیخواد با کسی تو رو تقسیم کنم ؛ قشنگ ترین جمله ای بود که دیروز شنیدم.....+ وصل شدن مجددم به مروارید بعد از یه وقفه ی چند ماهه؛ باعث شکوفا شدن بخشی ازم شده که فقط اون میتونست و میتونه اون بخش رو پر کنه...تبریک :)+ دیشب رو دیر رسیدم هیئت...زینب بعد از اینکه از کربلا برگشته بود اومده بود و هی جولون میداد و شکلات میپاچید؛ چقد بده آدم یکیو که از کربلا میاد میبینه...هی حسادت میکنه...هی حسادت میکنه....+ ازون بدتر اینه که یکی بیاد بهت بگه آخر هفته دارم میرم نجف...هی تو ذهنت یه توطئه هایی میاد که سفرشو بهم بزنی+ ولی اونی که میاد بهت میگه دارم میرم نجف از گریه هات توی راه خونه خبر داره؟!+ ولی یا ابوتراب؛ امسال که گذشت...یه سالم ما رو ببر پیشت وقتی تولدت میشه....ما هم دلمون تنگ میشه برات...+ شبا انقدر بافتنی بافتن رو ادامه میدم تا خوابم میبره...ولی خاک به سر بالا بیا نیس!+ فرزاد جان....کجایی آخه تو؟ دارم نگرانت میشم دیگه...بیا یه سر بزن!
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
دنیا هیچ وقت نمیذاره حالِ خوبِ ادامه دار یا حالِ بد ادامه دار داشته باشی
تا یکم توی حال بد میمونی میگه پاشو خودتو جمع کن و فعلا این جایزه رو داشته باش تا بعد
تا یکمی هم توی حال خوب میمونی میگه خب گفتیم خندیدیم دیگه بسه!
همون دوام الحال مِن المحال که ابوتراب گفت....
:)
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور
مشخصات روی کفن یک نوزاد تازه به دنیا آمده؛هنوز برایش شناسنامه صادر نکرده اند اما گواهی فوتش صادر شده است....فلسطین این روزها را ثبت میکند......لینک+ نابود میشید...چونان که از اول نبودید...قوم شنیعِ صهیون...و بعد از اون لبخندها رو میبینم...به زودی :)
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور


+ اومدم...دیدمت و دیوونه تر از قبل برگشتم...دستم رو به پنجره های ضریحت گره زدم...دستی که احساس لمس نزدیک بودن بهت باهاشه...
از خودت برای من یه تصویر قشنگ میسازی هرسال...برام معجزه میکنی هرسال و بعد رهام میکنی که برم و یک سال چشمم به دیدنت منتظر بمونه....
دلم برات تنگ شده......
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور