خرید بک لینک

یادم مانده که امسال اوایلِ شلوغی های بغداد و یکی دو شهر دیگر، دلهره ی اربعین رفتن و نرفتن داشت هلاکمان میکرد...هر آن میگفتیم نکند بابا باز سنگ بیندازد جلوی پایمان و طبق سنوات گذشته از تکنیک های جدیدتری برای جلوگیری از رفتن ما استفاده کند؟! بعدتر که آنطرف مرز سوارِ ماشین شدیم و ده ساعت بعدَش رسیدیم نجف و گنبدت را دیدیم ، خیالمان تخت شد که سایه پدرانه ات هنوز بالای سرمان است...

حالا معرکه ی آخرِ قصه را ببین که دارد حسرتِ یک یاعلی گفتنِ توی هیئت را به دلمان میگذارد...حالا ببین بخاطر یک بیماریِ ازناکجاآباد آمده ، داریم دستی دستی مراسمِ شب میلادت را از دست میدهیم...ما که با روضه های کوچک و گریزهای گاه و بیگاهمان توی تاریکی شب عجینیم ؛ ولی حیف است که شب میلادت دارد میگذرد و ما باز هم باید تنهایی ، تنهایی جشن بگیریم....

حقیقتش هم کلی قرنطینه ی خانگی تحمل کرده بودیم که آخرش بیایم یکی از همین هیئت هایت استخوانی سبک کنیم...ولی حالا همه اش میترسیم از اینکه این بازی های آخرِ کاری حسرت میلادِ پسرانت را هم بر دلمان بگذارد....

راستش علی جان ما هنوز دلمان ازین دنیا سیر نشده....ما هنوز آنقدر که دلهای سوخته مان آرام شود، برای حسینت اشک نریخته ایم...ما هنوز دلمان میخواهد هزار بار پیاده ازینجا برویم کربلا...هنوز داریم رویای دیدن پنجره فولاد بقیع را میبینیم...راستش را بخواهی ما خیلی دنیاطلب شده ایم...حتی دلمان نمیخواهد قبل از دیدن روی مهدیِ فاطمه جان دهیم....حالا انگار بیش از همیشه سایه ی پدرانه ات را طلب میکنیم...

تو عزیزکرده ی خدایی و ما مدیونِ لطف تو و بچه هایت...خدا را به حق خودت و تک تک این نورهای آسمانی قسم ؛ که این تن های خسته را به سرمنزل مقصود برساند و از این غم برهاند...حقا که چشم های پرگناهمان را لیاقت دیدار نیست ؛ ولی او خداست و امید ما به نگاه لطف اوست...

.

میلادت مبارک علی جان....هر ثانیه از عمرِ این بنده ی کمترین ؛ فدای نگاهی از تو...تا بوده تو بودی و تا هست همه تویی...ما را نگاهی از تو تمامست ؛ اگر کنی.....

از پیجِ پابلیکمان!

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: چهارشنبه 27 فروردين 1399 ساعت: 1:46

صفحه بندی