خدای نازنینم...تو حالا اون بالا نشستی و داری هنوزشم به ما با لبخند و مهربانی نگاه میکنی....به مایی که این پایین هر روز داریم با بحران ها می جنگیم و همدیگه رو از دست میدیم....تو حالا نگاهِ خاصه ت روی ماست...روی ما مردمانِ آخرین....
حالا این روزا همش داری به ما میگی مقاوم باشیم و یکم دیگه صبر کنیم...میگی مراقبِ این تارِمویی که روش داریم راه میریم باشیم و نگرانی همش که نکنه بلغزیم و بیفتیم پایین....
ما بنده های توییم و تسلیمِ تو....تو روزی توی یه جای دور از ما خواستی انتخاب کنیم کجا به دنیا بیایم و چجوری زندگی کنیم...اگر حُبّ و کِششی به سمتِ کسی داریم انتخاب خودمون بوده و این ما بودیم که آگاهانه خواستیم توی این راه باشیم....و چه خوب انتخابی کردیم....
آره.........خوشحالیم....و نمیتونیم خوشحالیمون رو ابراز کنیم....ما اینجا توی دروازه ی پایانِ دنیا ایستادیم و داریم آخرین توانمون رو برای مبارزه با این اتفاقا میذاریم......میدونم که میدونی چقدر خسته ایم....
کاش زودتر قلم رو برداری و پایینِ اون برگه رو امضا کنی و راضی بشی به پایانِ این قصه....میدونم که گفته بودی این سختی ها تا اضطرار ادامه خواهد داشت....خب ما داریم لحظه به لحظه به مضطر شدن نزدیک میشیم.....بیا و به حرمت همون نوری که قبل از آدمِ ابوالبشر آفریدی ، به این ناراحتی پایان بده و به شرطِ حیات بعد از بیست و سومِ ماهِ رمضون سالی که خودت میدونی ، راهیمون کن به سمتِ حجاز....
:)
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور