روزی که سوار اون اتوبوس بشم و برم مهران؛ سر و تنم خاکی و خلی بشه و با راننده اون ور مرز سر قیمت چونه بزنم ؛ یه ماشین بگیرم و چهار پنج ساعت تحمل کنم و بازم خاک و خلی تر برسم نجف...وقتی راه بیفتم...وقتی راه بیفتم....
اون روز و اون موقع روزشمار گوشی رو صفر میکنم...اون موقع عکسِ غم انگیزِ پروفایل واتس اپ رو برمیدارم...اون موقع بک گراند چت هام رو عوض میکنم....همون جمله ی دوست داشتنیِ "تو خیالم دارم میام من پیاده حرم"....
اونوقته که همه ی این گریه ها تموم میشن...همه ی افسردگی ها و حال بدی که نهصد روزه با خودم میکِشم...اونوقت خورشید دوباره درمیاد...دوباره زندگی خوب میشه....دوباره آدم میشم.....
برچسب:
نویسنده: هیراد اسدیپور