خرید بک لینک
+داشت پشتِ سر هم و یه بند اظهار ناراحتی میکرد که گوشیِ من سوخته ؛ داشت میگفت ناراحتم الهام که نمیتونی گوشی بخری فعلا...داشت راضی م میکرد مثلا ، که حاضر شم از بابا پول بگیرم برای خریدنش....

فردای همون شب زنگ زد....گفت گوشیِ خودمم سوخت!

.

+چند شب پیش مشغولِ دیدن این فیلم بودیم....و چقدر آهنگ داشت!....اوووه...حوصله مون سر رفت آخراش و زدیم جلو موزیکاشو...با اینکه اون موزیکِ معروفش و رقصشو اون وسطای فیلم دوس دارم و با اینکه به بخشی از بچگیام برمیگرده ؛ ولی خیلی آهنگ داش بابا...دم به دقیقه شروع میکردن!

حالا راضیش کردم به گیم آو ترونز...از اول.... و جالبه که من بیشتر دارم به فیلم دقت میکنم...اونم لاک میزنه!! :|

.

+ امروز سفره عقدو برای عقدِ فردا مرتب میکردم که به سرم زد باز اون قرآنو باز کنم...اون قرآن از روزی که اونجا رو میچرخونیم دست 99% عروسا بوده موقعِ عقدشون...و من اینو همیشه یه اتفاقِ خوب میدونم...برای همین دلم میخواد همه ی این روزا که تموم شدن ؛ اون قرآنه بشه مالِ من...

امروزم بازش کردم...و یه جمله ای اونجا خوندم که تا حالا ندیده بودمش...یه چیزی که آب شد روی آتیش!

.

+ یه وقتایی یه چیزایی میخونن که میخوای بری طرفو محکم بغل کنی فقط!.....

کلیک

+ نگاشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۶ساعت 22:59 به قلم الهام |

برچسب: نویسنده: هیراد اسدی‌پور تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 1:10

صفحه بندی